حرف دل

اینجا چاییخانه حرف های دل است!..

حرف دل

اینجا چاییخانه حرف های دل است!..

🖤 بعضی آدمها چه خوبند...
بعضی از آدمها اصلأ انگار برای دوست داشته شدن آفریده شده اند!...
برای آنکه دست نیافتی باشند!...
انگار با بعضی ها نمیشود دوست شد، اصلأ، گذر ماه چه به روباه!...
مطمئنم حتی باورشان نمیشود که فکر و ذکر آدمی هستند...و چه حال خوبیست بدانی که کسی صبح و شام به فکر توست!.. اما افسوس هیچوقت نمی‌فهمیم...
...و چه خوب است این خوبی بی حد و اندازه!... ولی ای کاش.. اینقدر دست نیافتنی نبودند!...
کمی هم باران ابر دلشان را بر کویر خاکهای شمعدانی دل ما می‌باراندند!...
در نبود بعضی ها دل عجیب بی دلی میکند!...
(...اون عده از ما که اونو خوب می‌شناختیم مرتباً راجع بهش حرف می‌زدیم تمام کلماتش خاطره انگیز بودن، گمونم بعضی وقتا نبودن اندی منو غمگین می‌کنه!؛ و به خودم میگم بعضی پرنده ها رو نباید انداخت تو قفس، پراشون آنقدر زخیمه که وقتی پرواز میکنن و میرن باورت نمیشه که رفتن ولی بعد از رفتنشون جایی که زندگی میکنی، خیلی کسل کننده میشه... گمونم دلم برای رفیقم خیلی تنگ شده)*
بعضی ها خیلی خوبند خیلی ولی ای کاش...
و آنها آمده اند که ببینیشان.. کمی حسرت خوری که چرا مثل آنان نیستی... احیاناً کمی‌ حسادت.. چند روزی مشغولت کنند و بعد بروند!...
تا شمعدانی دیگری را مجذوب و معطوف قلندروهای بارانیشان کنند!.

(*دیالوگی از فیلم The shawshang redemption)
#محمدعلی_حجت

  • محمدعلی حجت

و آفتاب در کبود پسرکی عاشق... که عاشقی بر او حرام شده بود...

و در کبود دخترکی تک و تنها در خش خش برگ های پاییزی...

غرق شد!...

و در تلاطم دل مادری پیر با فرزندانی سیر ز لطف مادر...

و در ژرفای دست پیر پدری جوان...

و در اوج تنفر در نهایت عشق، غرق شد!...

و ماه... ماهِ بی مهتاب و پروانه بی شمع و کوزه بدون شمعدانی و شب بدون شب بو و منِ بی تو!...

و جهان در ناقص و ناقض ترین حالت ممکن، غرق شد!...

و نور در ظلمات دل بچه ای بی دل..

و در کش‌کش جاروی سفوری خسته در نیمه شبی آدینه!...

غرق شد!..


👤 محمدعلی حجت

  • محمدعلی حجت

و ناگاه دل تنگ خودت میشوی...

دلتنگ همانی که زمانی خودت بودی ولی حالا...

دل تنگ، دلی تنگ میشوی!..

احساسی که بعد از لمس باران در بچگی هایت داشتی..

احساس بوییدن گل شب بویی سرخ!...

احساس نوازش گربه ای سفید...

و ناگاه دل تنگ احساسی پیر در نهایت جوانی میشوی!..

که از هر چه هست.. خسته است..

دل تنگ سفری کوتاه ولی طولانی، تنهایی، فقط خودت و همان دلِ تنگی که حالا نداری....

احساس جاده ای طولانی که به لمس دستان دوستی قدیمی ختم میشود...

دل تنگ احساس صادقانه و بچه گانه میشوی!...

دل گیر دوستی قدیمی میشوی.. که خودت بودی ولی حالا او....

(و آفتاب در کبود دره های آب، غرق شد!)


 👤محمدعلی حجت

  • محمدعلی حجت

دیگر نباید...

نباید فکر کنم!.. فکر این و آن.. فکر اینکه مبادا کسی از دستم ناراحت شده باشد...

باید تمام این تشویش ها و دلهره ها و دلباختگی ها را... همه شان را.. ببوسم و بگذارم کنار...

باید تمام کنم..و بگویم دیگر بس است!...

باید مسافرتی بروم‌.. تنها.. به هیچ کس هم نگویم... یک مسافرت..به مقصدی طولانی... خیلی طولانی.. جایی که دست هیچکس به من نرسد....

باید چند شبی را در یک روستا بگذرانم... و تا صبح به ستارگان و ماهش خیره شوم... 

میخواهم مثل بچگی هایم بنشینم و بی هیچ دغدغه... بی هیچ تشویش و دلهره.. بسیار آرام و با اعتماد به نفس.. بی خیال عالم.. اصلا ز غوغای جهان فارغ شوم.. با همان حال... بنشینم و ستاره ها را بشمارم...

یکی از آنها را نشان کنم و مثل این فیلم ها .. آنرا ستاره خودم بنامم...

باید چند روزی به جایی سفر کنم... تنهایی...

و مثل فیلم رستگاری... با بهترین دوستم بروم به اطراف اقیانوس آرام... فقط خودم باشم و خودش... دیگر هم برنگردیم..

آری درست است باید «سریع زندگی کنم... یا سریع بمیرم!»

به کسی نیاز دارم... که برایم نامه ای بفرستد و بگوید:

«امید چیز خوبی است.. تقریباً بهترین چیز است... و چیز های خوب تمام نمی‌شوند!»

امیدوارم... امیدوارم بتوانم از مرز رد شوم.. امیدوارم یک بار دیگر دوستم را ببینم و دستش را فشار دهم... امیدوارم!...

باید به جایی سفر کنم....

بی آب و علف.. خودم باشم یک کوزه سفالی و یک شمعدانی...

خودم باشم.. و مهتاب و آفتاب و شمع و پروانه!....

باید به جایی، تنهایی تنها سفر کنم...

باید خودم را از میان هزاران هزار هویت... پیدا کنم!...


  • محمدعلی حجت
من یقین دارم که برگ... کاین چنین خود را رهاکرست در آغوش باد... فارغ است از یاد مرگ!.. لاجرم چندان دریغ زین بیداد، نیست... پای تا سر، زندگیست... آدمی هم میتواند زیست بی تشویش مرگ... گر ندارد آغوش گرم باد را... میتوان یافت لطف! هر چه بادا باد را...
(این متن از خودم نیست...)
  • محمدعلی حجت

خداوندا به دل نگیر...
گاهی هراز گاهی اگر،‌ دل درماندهٔ بی درمانم.. هوای غیر تو را میکند... دل است دیگر، نمی‌فهمد!...
به دل نگیر اگر روزهایم را بی تو می‌گذرانم..
کلی رفیق دارم.. فراموش کرده ام تو تنها و بهترین رفیق واقعی منی!..
رفیق نیمه شب هایی.. که تنهایی دلم را به درد می‌آورد.. و تو.. نزدیک تر از هر نزدیکی...
رفیق بچگی هایم...رفیق شفیق روز های بیچارگی و درماندگی...
به دل نگیر... این دوستان و آشنایان هم خیلی زود، میروند و تنهایم میگذارند.. تجربه گفته... و من باز میمانم و تو...و چه خوب است این تنهایی..
فقط خودم و خودت و پروانه و شمع...
مهتاب و شمعدانی های گوشه حیاط و ماه و تو!..
و چه مراعات و نظیر زیبایی!......
...خداوندا به دل نگیر!...
خیلی بَدَم.. اما عجیب دوستت دارم...
عجیب..
ذکر خیرت همیشه بر دلم جاریست.. همیشه!...
... آنِ تو ام، مرا به من باز مده!...

#محمدعلی_حجت

  • محمدعلی حجت

. لحظه ها ، لحظه ها و لحظه ها
هر لحظه، هر دقیقه، هر ثانیه، همه و همه منتظر اند...
منتظر تر از هر منتظرند!...
قرار است کسی متولد شود؛ کسی که امید هر ناامیدی ست...
کسی که قرارِ هر بیقرار است!...
نمیدانم کیست!.. ولی هر که هست، کار همه دست اوست، همینقدر را میدانم!...
همینقدر را میدانم، که بدون او دیگر عشق و امید معنا ندارند، اصم مطلق میشوند، گنگ تر از هر گنگ!...
بدون او جهان، ناقص است!
بگذریم...
هر گاه حالم از این دنیا سر تا سر نفرت، بهم میخورد، به او فکر میکنم، با خودم می‌گویم، من هم معشوقی دارم!...
هر گاه فکر بعضی ها، فکر فردا و فردا ها حالم را میگیرد، به آن دلدار فکر میکنم، خدا میداند خیالش چه شیرین است، شیرین تر از قند و عسل... 
کاش بتوانم روزی، لحظه ای، وهله ای، خواب و رویایی، ثانیه یا صدم ثانیه ای، رخ زیبایش را ببینم!.. صد کاش و ای کاش!...
بتوانم سرم را روی پایش بگذارم و همینطور برایش حرف بزنم، برایش بگریم...
خیلی کارها با او دارم!.. میخواهم برایش از آرزوهای دور و درازم بگویم، از بغض ها و آه هایی بگویم که پشت قلبم سال هاست گیر کرده اند!... از خودم برایش بگویم!.. برایش یک فنجان چای تلخ بریزم و با او بخندم!.. وای که چه لحظه ای شود، آخر میشود؟!..
میشود، روزی.....
و آن روز دیـــگر روزی است... گویند آدینه روزی است؛ بعد از سحرگاهان، بعد از العفو های نافله شب خوانان، میان رکن و مقام... آن روز عجـــب روزیست!...
دیگر ظلم و جور، فقر و فلاکت، فسق و فجور اینها و بیش از اینها، بی معنی میشود...
فقط کافیست آن روز برسد...
آن روز عجب روزی است!... 


👤 #محمدعلی_حجت

  • محمدعلی حجت

به نام... خودش میداند...



🌈امروز.. هنوز اذان صبح نگفته اند..
زندانی شدیم.. زندانی حضرت عشق و عین عشق..!
اینجا خیلی چیزهای عجیب و غریب می‌بینم
پسری را میبینم که اگر در کوچه.. خیابان او را می‌دیدم می‌گفتم، استغفرالله!!
عجب پسر لاابالی.. ولی الان... همین الان.. ساعت ۳ و ۱۸ دقیقه، خدا شاهد است.. دارد نماز شب میخواند...
سرم دارد می‌ترکد!!!! اخر مگر می‌شود... آدم اینقدر اهل دل؟!!!
حال... حال عجیبی است.. بعضی ها گوشه این مسجد تسبیح به دست.. 
از تعجب دهانم باز مانده بود.. با خودم میگفتم، اینها خواب ندارند؟؟؟
زندگی ندارند..
گویی خودشان را اسیر عشق کرده اند...
گوشه ای کسی را می‌بینیم با گوشی موبایلش دارد دعای عهد گوش می‌دهد و آرام آرام زیر پتویش می‌گرید...
آری این است.. این است راز و رمز با عشق بودن..
اینجا همه چیز زیر سوال رفته.. قوانین فیزیک و منطق و... اینجا جای عجیبی است...
(خاطرات اعتکاف امسال...)
💬 #محمدعلی_حجت

  • محمدعلی حجت

نمیدانم چرا اینطوری شده ام!
کلا باران که می‌بارد، حال دلمان به هم می‌خورد...
نمی‌فهمم چرا اینطوری میشوم... اصلا یهو همه خاطراتت، همه حرف هایی که در ته قلبت مانده، همه و همه یهو زنده می‌شوند...
یهو همه حرف هایی که دلت میخواهد بزنی و از خاطر برده ای، یهو، همه و همه، زنده می‌شوند...
کاش دیگر باران نبارد!...
یا لااقل اگر می‌بارد،...
آرام ببارد!... مراعات دل خسته مان را بکند... اخر گوشه دلمان کودکی، خواب رفته!
کودکی که خیلی خسته است...
خسته از زندگی..
از دنیا با هر چه دارد و ندارد...
کودکی ... خسته... خسته تر از آنکه بگوید چه شده!..
حال.. خدایا! با این کودک خسته... آرام رفتار کن!...
دلش گرفته...
آنقدر خسته است... که دیگر نمی‌تواند کلامی بگوید...
حتی کلمات و الفاظ هم، نمی‌توانند جلوی خستگی این بچه، قد علم کنند!...
چه سخت است... خستگی که نمی‌دانی عاقبتش چیست!...
چه قدر سخت.. بنشینی یکی دو ساعت با یک نفر حرف بزنی... که حرفت را نمی‌فهمد...
چه سخت است!...
اَه...
ولش کن... حال متن نوشتن هم ندارم!........
آنکس که اهل دل باشد... حرف دلت را بفهمد... نگفته هم می‌فهمد...
پس بگذار ناگفته ها... ناگفته بماند...
فقط همین را بگویم...
آن کودک... خیلی خسته است... فقط یک نفر حرفش را میفهمید... که او هم، نمی‌فهمد!...
حال او مانده و دنیایی از خستگی!!
کاش روزی... کسی بیاید و بردارد... از اهل زمین.. خستگی و غم ها را..


💬 #محمدعلی_حجت

  • محمدعلی حجت

✨ ‌به نام امید شب های تار... ✨


😔چه سخت است شب ها را تا صبح گریستن...
چه سخت است، نصف شب با صدای شلیک، پریدن...
◼چه سخت است... که بدانی هم سن و سالی هایت دارند در خانه هایشان، غذاهای خوشمزه میخورند اما تو داری گوشتی که ده سال تاریخ انقضایش گذشته میخوری، چه سخت است!...

😔چه سخت است که بدانی هم سن و سالی هایت مشغول تفریح و گردش و عشق و حال هستند اما تو اینجا کارَت شده خیره شدن به دربی که باز شود و نمی شود!...
چه سخت است...
❌ روز ها فحش ناموس شنیدن و دست های بسته و اسم های خسته و قلبی شکسته، چه سخت است!...

💔چه سخت است شب بوسیدن عکس امامت، و صبح چون ببینند عکس او داری به راهت، بوسه گرفتن تازیانه از لبانت، آه... چه سخت است!...

🖤چه سخت است شب جمعه یواشکی دعای کمیل را خواندن، آنهم با صدایی خیلی آرام که مبادا سربازان باخبر شوند... چه سخت است!...
که نمیتوانی حتی یک داد بزنی...

😔چه سخت است عزیز ترین رفیقت را جلوی چشمت شکنجه دادن و تو... فقط میتوانی بگریی... چه سخت است...
اما نه ...
🌈صدایی می‌شنوی که میگوید پسرم قوی باش! قوی...
💗صدای مادرت است.. که با دنیایی ارزو؛ دنیایش را به باد داده است...
💐مادری که چه سخت رادیو به دست از این طرف اتاق به آن طرف اتاق راه میرود و منتظر خبری است... از دنیایش... از پسرش...

♨چه سخت است حال پدری که نیمه شب بلند میشوند، انگشت به دهان دور خانه راه میرود و میگوید.... آیا الان پسرم خوابیده؟؟ نخوابیده؟؟ در کدام اسارت خانه اسیر شده؟؟ وای که چه سخت است...

🖤و چه سخت است چشمان لرزان مادر خسته دلی که خیره مانده به دری... و با صدایی خسته و لرزان و بغض آلود... میگوید: آخر می‌شود... میشود زنده بمانم و بار دیگر پسرم، پاره تنم را ببینم؟
و چه سخت است...
😔آینده ای که نمی‌دانی چیست..

👤 #محمدعلی_حجت 
#به_یاد_انها_که_رفتند_تا_بمانیم ...

  • محمدعلی حجت