ب نام دار و ندارم؛ تمام ناتمامم
...گفتم شاید نامردی باشه از همه یاد کرده باشم؛ از رفیقاییکه تمومی ندارن..اما تمام نا تمامم.. کسیکه......
چقدر حرف زدن راجع بهش برام قشنگ و دردناکه
دردناک برای اینکه پست بودن و نامرد بودنمو یادم میندازه، نشونم میده که... آخ... این آخا رو فقط قطرات اشکم میتونن معنیشونو بفهمن
خب،قصه از ی نفر شروع میشه که خیلی دوسش داشتم.. که دار و ندارم بود... که هرچی، میپرستیدمش واسه عشقمون... واسه وجودمون کم بود
قصه، از کسی شروع میشه که خیلی دوسش داشتم... من اما ی ذره از همون اول قصه نامردی میکردم...کاش نمیکردم...وجودم رو ول کرده بودم رفته بودم سراغ یکی دیگه
فقط ی تیکه از قصمو خیلی دوس دارم، اونجایی که (خیلی مدتش کوتاه بود) آخ... کاشکی بیشتر بود.... کاشکی؛ تیکه ای که شبا قبل خواب تا شب بخیر نمیگفتیم بهم خوابمون نمیبرد... صبح رو با اون شروع میکردم... ثانیه به ثانیه های زندگیم با عشق اون میگذشت...تو تنهایی هام تو خلوتم باهاش حرف میزدم... جوابشو میشنیدم
کاش هیچوقت نمیگذشت
خیلی زود گذشت خیلی... کاش نمیگذشت...
بهمین زودی گذشت!..
تا اینکه من بی من شدم
تمامم، تمام شد!
دیگر هیچ شیرینی در این قصه نیست..
خبری از شب بخیر نیست...
از عشق... از وجود... دیگه اینا یک مشت کلمات نامفهوم شده بودن...قصه من هیچ جذابیتی نداره...
اون به من هنوز هم هر شب میگفت... ولی من؛
...امشب با ترس و لرز میخوام پا به عمیق ترین قسمت وجودم بذارم... به درونی ترین لایه های قصم.. اونجاهایی که دیگه یک چیزی اونورتر از قصه است...
نمیدونم با چه رویی برم... اصلا برم؟؟امشب.. امشب رو با اون بگذرونم...خبری ازش نیست..ینی هست.. من خیلی ازش دور شدم...پیداش میشه؟ ساعت ۳ نصف شبه..کجا میتونه رفته باشه؟.. نه، کجا میتونم رفته باشم؟...
کاش پیداش شه.. دلم براش خیلی تنگ شده
دیگه زندگیم معناشو از دست داده
آخ
من امشب رو نمیخوابم تا اون پیدا بشه...باید بشه؛
ی چیزایی ازش میبینم... مبهمه اما میبینم...رفتم به شونزده سال پیشم... چشمام دیگه کار نمیکنه..
خیلی ازش دور شدم...بینمون فرسخ ها فاصله افتاده...بینمون حجم عجیبی از دود گرفته...خورشید اینجا دیگه نوری نداره، اون داره به من نزدیک میشه...کاش ی امشبی با من بمونه... با من سحر کنه....ی نفر منو گرفته.. ولم نمیکنه.. من اونو نمیخوام... من خودمو میخوام...چیکار کنم...بعضی شبا میومد تو خوابم... شاید نمیتونم بهش برسم.. شاید باید بخوابم... لااقل شاید تو خواب دیدمش.. به اندازه سالها حرف براش دارم... کار زیاد دارم.. باید برم کتری رو بذارم رو گاز.. ی ذره چایی دم بدم... حیاط خونه رو ی آبی بکشم... کم کسیکه نمیخواد بیاد... دار و ندارم میخواد بیاد... حوضو باید آب کنم، دستی به سر و روی شمعدونیا بکشم... یادش بخیر مادر خدا بیامرزم همیشه میگفت وقتی ی نفر میاد خونه اول برو حیاط رو آب بکش...میخوام همونجا تو حیاط بخوابم.. شاید از یکی از ستاره ها منو داره نگا میکنه... کاش امشب دیگه از خواب بیدار نشم
ای بابا چرا خوابم نمیبره... ظاهرن اگه منتظر خواب باشیم خوابمون نمیبره.. آخ... خدایا من میخوام خوابم ببره...... لحظه شماری میکنم..
میگما.. ی وقت زشت نباشه من خوابیدم.. پاهام دراز کردم مقابلش... نه اصلن امشبو نمیخوابم...بیدار میمونم... یکی از ستاره ها رو به رسم بچگیم نشونه میکنم و باهاش حرف میزنم... شاید اون ستاره خودش بود...امشبرو تا صبح باهاش حرف میزنم...
پدرم همیشه بهم میگفت، محمدعلی،
... به غیر از خاک شدن...هر چه هست، بی ادبی است!...
باد عجیبی میاد.. این گلای شب بو غوغا کردن... ماهی قرمزای حوض شلپ شلوپ میکنن..برگای زرد درخت گوشه حیاطمون دارن میریزن.. صدای قدم برداشتن ی نفر میاد... بنده خدا.. آخ اخ چقدر سرفه میزنه... ب نظر میاد کلی پیر شده...صدای عصاشو میتونم بشنوم... حتمن اونم مث من خیلی بیقراره که این موقع شب تو این هوا وسط این کوچه داره راه میره... اوه راستی فردا با محمد قرار دارم، چقدر خوابم گرفته... هوا سرده باید برم تو...............